وبلاگ عزیزم! ما آدمها یک مشکل اساسی داریم. اون هم اینکه ارزش واقعی، چیزهایی که داریم رو درک نمیکنیم. وقتی روزهای زیادی از هفده اردیبهشت میگذره، من بعد از مدرسه روی تختم میخوابم. موسیقی گوش میدم و به چیزی میرسم که به یادت میافتم. مثل خوردن تندتند بستنی میمونه. یهویی مغزم یخ میزنه. میگردم. تمام نوشته های مربوط به اون اتفاق رو میگردم. میفهمم. اشتباه من بود. فراموش کردم که بهترین دوست پنج سال اخیر من، روزی که من از استرس امتحان ها درحال رفتن به جایی بودم که دیوانه هارو نگه میدارن، متولد شده. اگر میدونستم، شاید دلیلی بود که شبیه دیوانه ها رفتار نکنم. بفهمم که همه چیز غرق شدن توی کارها و اهداف کمالگرایی نیست. پس، حالا که بوی شامپوی قهوهی موهام رو میشنوم، نور کم سوی زرد رنگ اتاقم رو روشن کرده و river flows in you گوش میکنم، حرف زدن درمورد گذشته ها مثل خوابی میمونه، که بعد از بیدار شدن یادت نرفته، و با شادی تمام جزئیاتشو برای خودت حفظ میکنی. این لحظه و این ساعت، من دستاورد های زیادی ندارم. شاید بزرگ ترین دستاوردم، زندگی باشه که دوستش دارم. اما تصمیماتی دارم که به من این شادی رو دادن. از بین تمام اون تصمیمها، من میگردم و پیدات میکنم. مدال افتخار "بهترین تصمیم" توی دستته. شاید زمانی، بازنشسته بشی، و حتی فراموش کنم کی مدال"بهترین تصمیم" رو گرفته، اما میدونم اگر برگردم به عقب. بشم یازده سالهی کنجکاو، بازهم انتخابت میکنم. با همین اسمی که گاهی به نظرم مسخرهاست. یا شکل ظاهری که مدام تغییر میکنه. اما فکر میکنم گاهی این قدردانی لازمه، برای چیزهایی که دوستشون داریم.چیزی هایی که بهشون دلبستیم. تا اروم، برای دوست خیالیم که بهش میگم " وبلاگ عزیزم" جشن تولد پنج سالگی بگیرم.|سه شنبه ۱۴۰۱/
برچسب:
نویسنده: رادین کریمی
تاريخ: شنبه
25 تير
1401 ساعت: 11:33